خرید بک لینک

همیشه خیلی فکر کردم چرا با این که همیشه تو خونه همه چیز بوده من باز سر و گوشم میجنبیده. هیچ وقت ریشه شو پیدا نمیکردم. در عین حال میدیدم که این فقط یه ادا، یا هوس زود گذر نیست. انگار یه نیازه. و همیشه این احساس گناه باهام بوده که مثه بقیه مردا چرا نمیتونم بشینم و از طرف لذتمو ببرم. چه مرگته هی دلت یکی دیگرو میخواد اخه.

الان بعد سال ها دارم فک میکنم شاید ریشش تو خیلی خیلی بچگی بوده. اون موقع که بچه ها یه فتیشای باحالی دارن. یکی پا دوس داره، یکی بازو، یکی می می. میدونی کدومارو میگم؟ اونایی که دور و بر دوسالگی میاد. اینجوری متوجش میشی که بچت میشینه کنارت و دستشو میبره تو لباست مثلا میگه بابا شکم! بعد یه کم بازی میکنه و اروم میشه. حتی مرد و زنشم فرقی نداره.

گربه بیرون

منم داشتم اینو. من عاشق شکم بودم. ولی مطمینم که تو خونه اجازه نداشتم این نیازو ارضا کنم. بابام سفت و سخت تر از این حرفا میگرفت که بخواد اجازه همچین کاری بده بهم. ولی یادمه خاله مامانم میذاشت با شکمش بازی کنم. اتفاقا شکمشم بزرگ بود. دوس داشتم. شاید همین اگه احازه داشتم با مامان خودم این کارو کنم، یا حتی بابام، الان همه چی فرق میکرد. شاید از همون موقع گربه بیرونی شدم...

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: يکشنبه 29 شهريور 1405 ساعت: 9:35

صفحه بندی