چهل سال گذشته است و هنوز
نمیتوانم زندگی را زندگی کنم آنجور که میخواهم
شاید زیاده خواهم، شاید زیاده محتاط.
تپش های قلبم خاموش میشود، جمله جمله ساکت در گلویم.
قلبم گرفته است.
برای خودم اشک ریختم. حقم است. آرزوهایم برای دیگران است، بگذار اشک هایم برای خودم باشد.
گاه فکر میکنم چه قد ۰ به ۱۰۰ ساده است. یک نوازش دست، یک کلام مهرآمیز. دریغا. دریغااا
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی