پیش خانه ات رفتیم در خواب، مادرت بود،
سلامش کردم
هنوز مرا یادش بود.
گفت، بالاخره لباست را بیرون دادی از توی شلوارت! اینجور خیلی بهتر است.
خوابگاهت رفتیم حاضر زدی که با فلانی هستی و بعد رفتیم بیرون.
انگار دلت برنج میخواست و من نمیفهمیدم. گفته بودی لای حرفایت ولی باز نمیفهمیدم. میفهمیدم چیزیت هست ولی نمیفهمیدم چه.
اخرش انگار ناامید شدی. خودت غیبت زد و وقتی دیدمت دوباره نشسته بودی پای میز غذاخوری و برنج را سفارش داده بودی برای جفتمان.
انگار یهو یادم افتاد که دردت برنج بود، ولی دیر شده بود. قلبت مچاله شده بود باز. مثه هزار برنج دیگر که خواسته بودی و من نفهمیده بودم. خواستم بگویم چه کار خوبی کردی، همیشه من نباید که شروع کار کنم! دیدم باید میفهمیدم. باید حواسم میبود. قضیه پولش نبود. قضیه حواس بود و توجه. و انگار من بلد نبودم حواسم باشد.
ببخش مرا بزای همه بیحواسی هایم.
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی