پس سم های آهنینش زمین
به هر کوبه ای
فریاد میکرد رضایت خود را
و خاک افشان زیر پایش را
از ذوق
زمین عاشق است
بادپایان بلندهمت را...
خورشید درخشان افق
قطره قطره وجود گرمش را
میپاشید بر صورت سوار و اسب
لبخندزنان که
"بتازید
که زیبایید"
سوار و اسب یکی
اراده و خروش
در مینوردیدند زمین از پس زمین
باد مست از هوس
از لذت سایش وحشیانه و بی رحم عبورشان
به تن لخت خود
چون پیچکی میپیچید
و ناله اش را در گوش سوار و اسب
شهوتناک
زمزمه میکرد
اسب ناگهان پایش گرفت
سوار ناگهان دستش لغزید
اسب و سوار چونان گویی بر زمین پرتاب شدند
صدایی مهیب
توده ای از خاک در هوا
زمین و زمان ایستاد
باد ایستاد
نور ایستاد
تنها صدای هن و هن سوزناک اسب
و گیجی سوار
زمانی گذشت
سوار به خود آمد و نیم خیز
اسبش را دید به خاک افتاده
قلط خورده بود طفلک
با سرخی خونی آغشته به خاک بر پوست مخملینش
برخواست که به اسبش رسد که
درد وجودش را گرفت
فریادی کشید بی اختیار از دل
اما اسب
سری بر نگرداند
چشمانش باز بود و افق را با زمینه ای از خاک میدید
دستان صاحبش بر زخم تازه و گرم
دستانی مهربان
که گویی میخواست معجزه کند و نمیتوانست
سر برگرداند و در چشمان اشک آلود سوارش نگریست
چشمانش مملو از نگرانی، درد و احساس گناه
چه زیبا بود
و چه عاشقانه میکوشید التیام بخشد
با آنکه خود غرق خاک و خون بود.
اسب چشم به افق دوخت
با زمینه ای از خاک
گویی در دل چیزی گفت و به زحمت خود را تکان داد
درد داشت
سوار دید که اسبش هنوز میخواهد
اسبش را میشناخت
خود برخواست با درد اما مهم نبود
باید برمیخواست
سوارش را دید ایستاده است
سوارش را میشناخت
فهمید هنوز میخواهد
و از جا برخواست
و مقابل سوار ایستاد
سوار دست بر گردنش کشید
اسب سر به زیر انداخت
و گذاشت پیشانی سوار بر پیشانیش نشیند.
سوار بر اسب
دوباره و دوباره
خورشید در افق خندید
باد مست رقص آغاز کرد
و زمین موزون نواخت سرود اسب و سوار را...
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی