خرید بک لینک
پیش خانه ات رفتیم در خواب، مادرت بود،سلامش کردم هنوز مرا یادش بود.گفت، بالاخره لباست را بیرون دادی از توی شلوارت! اینجور خیلی بهتر است.خوابگاهت رفتیم‌ حاضر زدی که با فلانی هستی و بعد رفتیم بیرون.انگار دلت برنج میخواست و من نمیفهمیدم. گفته بودی لای حرفایت ولی باز نمیفهمیدم. میفهمیدم چیزیت هست ولی نمیفهمیدم چه.اخرش انگار ناامید شدی. خودت غیبت زد و وقتی دیدمت دوباره نشسته بودی پای میز غذاخوری و برنج را سفارش داده بودی برای جفتمان.انگار یهو یادم افتاد که دردت برنج بود، ولی دیر شده بود. قلبت مچاله شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 14:03

من دیو تو دلبر دیو قصه آدم شد و دیو من دیو.

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 15:46

چهل سال گذشته است و هنوز

نمیتوانم زندگی را زندگی کنم آنجور که میخواهم

شاید زیاده خواهم، شاید زیاده محتاط.

تپش های قلبم خاموش میشود، جمله جمله ساکت در گلویم.

قلبم گرفته است.

برای خودم اشک ریختم. حقم است. آرزوهایم برای دیگران است، بگذار اشک هایم برای خودم باشد.

گاه فکر میکنم چه قد ۰ به ۱۰۰ ساده است. یک نوازش دست، یک کلام مهرآمیز. دریغا. دریغااا

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 22:11

تیرماهی است! ناز دارد. به جای همه نازهای نخریده،(به تو میگویم) میخرم این یکی را به نقد. (لبخند)

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 15:18

آرزوهایم و احساسم برایت هواییست در کتری اماده جوش قلی میزند از اعماق قلبم، و با یک تکان گنده میلرزاند همه وجودم را.

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 19:31

ایندیلا چه قد شبیه توست و چه خوب است که شبیهت را میبینم هر از گاهی...

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 21:53

دیشب خوابت را دیدم.

بی اختیار هرگز فراموشت نخواهم کرد.

و بی اختیار مدام تکرار میشوم.

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 21:36

چه فرق میکند کوه باشی یا برگ اگر نگران فردایت نباشی تسلیم باش و هر چه خواهی باش. قدرت لزوما در محکم ایستادن نیست، رها کن خود را، به باد بسپار قدرت در اعتماد است اعتماد به باد، اعتماد به زندگی. نه برادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:19

تنها ابر سیاه باران دار میداند

چه قدر گرفته ام...

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 17:20

صدای قدم های فصل رفته

ارام ارام در گوشم محو میشود

بی آنکه قدم های فصل نو را بشنوم.

آه بی فصلی فصل نو است.

بی فصلی برزخی است خالی میان دو درد.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:51 توسط احسان |

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 17:20

آنگاه که روز داغ آرام آرامبه نوازش نرم و آبی شب خنک میشودو شب بوهای نو مست لمس پرشهوت نسیم شبانه رابا لبخنده های عطرآگین جواب میگویند،تو ای زیبای منبگو کجای این شب آبی نشسته ایآنگاه که پرنده های کوچک شبفارغ از هر دانه و لانه عاشقانه ترین سرودها را باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 17:20

کاش کسی بود

که دستم میگرفت

و راه را

تا انتها با من

می پیمود.

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 17:20

آی آدم ها

که خندانین

چه زیبایید

چه زیبایید

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 17:20

اکنون

حس جنینی را دارم

که سال هاست هنوز

به دنیا آمدن را

در رحم مادر

انتظار میکشد.

مرده است آیا...؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:47 توسط احسان |

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 17:20

مرگ را باور نداشتم

گمان میکردم خونی در رگانم جاریست جدا از دیگران

که هرگز سر سردیش نیست با زمان

زمانه گذشت..

قلبم سرد شد

دستان تو شاید

تنها تو شاید مرا به زندگی برگرداند.

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:4 توسط احسان |

برچسب: نویسنده: رضا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 17:20

صفحه بندی