پیش خانه ات رفتیم در خواب، مادرت بود،سلامش کردم
هنوز مرا یادش بود.گفت، بالاخره لباست را بیرون دادی از توی شلوارت! اینجور خیلی بهتر است.خوابگاهت رفتیم حاضر زدی که با فلانی هستی و بعد رفتیم بیرون.انگار دلت برنج میخواست و من نمیفهمیدم. گفته بودی لای حرفایت ولی باز نمیفهمیدم. میفهمیدم چیزیت هست ولی نمیفهمیدم چه.اخرش انگار ناامید شدی. خودت غیبت زد و وقتی دیدمت دوباره نشسته بودی پای میز غذاخوری و برنج را سفارش داده بودی برای جفتمان.انگار یهو یادم افتاد که دردت برنج بود، ولی دیر شده بود. قلبت مچاله ش
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
من دیو تو دلبر دیو قصه آدم شد و دیو من دیو.
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
چهل سال گذشته است و هنوز
نمیتوانم زندگی را زندگی کنم آنجور که میخواهم
شاید زیاده خواهم، شاید زیاده محتاط.
تپش های قلبم خاموش میشود، جمله جمله ساکت در گلویم.
قلبم گرفته است.
برای خودم اشک ریختم. حقم است. آرزوهایم برای دیگران است، بگذار اشک هایم برای خودم باشد.
گاه فکر میکنم چه قد ۰ به ۱۰۰ ساده است. یک نوازش دست، یک کلام مهرآمیز. دریغا. دریغااا
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
تیرماهی است! ناز دارد. به جای همه نازهای نخریده،(به تو میگویم) میخرم این یکی را به نقد. (لبخند)
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
آرزوهایم و احساسم برایت هواییست در کتری اماده جوش قلی میزند از اعماق قلبم، و با یک تکان گنده میلرزاند همه وجودم را.
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
ایندیلا چه قد شبیه توست و چه خوب است که شبیهت را میبینم هر از گاهی...
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
بی اختیار هرگز فراموشت نخواهم کرد.
و بی اختیار مدام تکرار میشوم.
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
چه قدر گرفته ام...
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
ارام ارام در گوشم محو میشود
بی آنکه قدم های فصل نو را بشنوم.
آه بی فصلی فصل نو است.
بی فصلی برزخی است خالی میان دو درد.
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
که دستم میگرفت
و راه را
تا انتها با من
می پیمود.
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
که خندانین
چه زیبایید
چه زیبایید
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
حس جنینی را دارم
که سال هاست هنوز
به دنیا آمدن را
در رحم مادر
انتظار میکشد.
مرده است آیا...؟
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
گمان میکردم خونی در رگانم جاریست جدا از دیگران
که هرگز سر سردیش نیست با زمان
زمانه گذشت..
قلبم سرد شد
دستان تو شاید
تنها تو شاید مرا به زندگی برگرداند.
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی